تبليغاتX
موج غم
داود پیامبر صدایی زیبا داشت وترجیع صوت او باعث می گشت تا پرندگان از شوق در محراب عبادت فرود

آیند وحیوانات وحشی بدون ترس از مردم نزد او بشتابند.

هنگامی که داود درموقف عرفات به سر می برد از کثرت جمعیت وصدای آنها به دامنه کوهی پناه برد تا

 مناجاتش به همهمه مردم در نیامیزد، در این لحظه جبرئیل از آسمان فرود آمده واو را با خود به جده برد

واز آنجا به مسافت چهل شبانه روز داخل دریای سرخ گردید. در عمق دریا صخره ای وجود داشت ودر زیر

 آن کرمی زندگی می کرد جبرئیل این منظره را به داود نشان داده و به وی گفت : بدان که خداوند صدای

این کرم را در اعماق دریاها خواهد شنید پس تو گمان مبر که مناجاتت در میان همهمه حاجیان گم

خواهد گشت.




لينك ثابت نوشته شده در ساعت توسط ..:: ::..

نزدیک به یک سال می گذرد که در آتشی سوزان می سوزم. خدایا نمی دانم تا کی باید بسوزم؟ تا چند

 رنج ببرم؟در همه حال، همه جا و همیشه تو شاهد بوده ای. عشقی پاک داشتم و آن را به پرستش

ذات تو ارتباط می دادم، ولی عاقبتش به آتشی سوزان مبدل شد که وجودم را خاکستر کرد.احساس می

 کنم تا ابد خواهم سوخت. شمعی سوزان خواهم بود که از سوزش من شاید بشریت لذت خواهد برد!

خدایا، از تو صبر می خواهم و به سوی تو می آیم.خدایا تو کمکم کن. امروز 19 رمضان یعنی روزی است

که پیشوای عالیقدر بشریت در خون خودش غوطه می خورد. روزی است که مرا به یاد آن فداکاری ها،

 عظمت ها، وبزرگواری های او می اندازد. از او خالصانه طلب همت می کنم، عاشقانه اشک، یعنی

عصاره ی حیات خود را تقدیمش می نمایم.به کوهساران پناه می برم تا در.... تنهایی، از پس هزارها

 فرسنگ و قرن ها سال با او راز و نیاز کنم و عقده های دل خویش را بگشایم. خدایا نمیدانم هدفم از

زندگی چیست؟عالم و مافیها مرا راضی نمیکند.مردم را میبینم که به هر سو می دوند،کار می کنند،

زحمت میکشند تا به نقطهای برسند که به ان چشم دوخته اند. ولی ای خدای بزرگ از چیز هایی که

دیگران به دنال ان میروند بیزارم اگرچه پیش از دیگران میدوم و کار می کنم، اگرچه استراحت شب و نشاط

 روز را فدای فعالیت و کار کرده و می کنم ولی نتیجه ان مرا خشنود نمی کند فقط به عنوان وظیفه قدم به

 پیش می گذارم ودر کشمکش حیات شرکت می کنم و در این راه، انتظار نتیجه ای ندارم! خستگی برای

من بی معنی شده است، بی خوابی عادی و معمول شده است، در زیر بار غم و اندوه گویی کوهی

استوار شده ام، رنج و عذاب دیگر برایم نا راحت کننده نیست. هر کجا که برسد می خوابم، هر وقت که

اقتضا کند می خیزم، هر چه پیش اید می خورم، چه ساعت های دراز که بر سر تپه ها بر خاک خفته ام و

 چه نیمه های شب که مانند ولگردان تا دمیدن صبح بر روی تپه ها و جاده های متروک قدم زده ام. چه

روزهای درازی را که با گرسنگی به سر آورده ام. درویشم، ولگردم، در وادی انسانیت سرگردانم وشاید از

 انسانیت خارج شده ام، چون احساس و آرزویی مانند دیگران ندارم. ای خدای بزرگ، برای من چه مانده

 است؟ نام خود را بر سر چه باید بگذارم؟ ایا پوست و استخوان من، مشخص نام من و شخصیت من

 خواهد بود؟ ایا ایده ها، آرزوها و تصورات من شخصیت خواهند داشت؟ چه چیز است که (من) را تشکیل

 داده است؟ چه چیز است که دیگران مرا به نام آن می شناسند؟.... در وجود خود می نگرم، در اطراف

 جستجو می کنم تا نقطه ای برای وجود خود مشخص کنم که لااقل برای خود من قابل درک باشد. در این

 میان جز قلب سوزان نمی یابم که شعله های آتش از آن زبانه می کشد و گاهی وجودم را روشن میکند

 و گاه در زیر خاکستر آن مدفون می شوم. آری از وجود خود جز قلبی سوزان اثری نمی بینم. همه چیز

رابا ان می سنجم. دنیا را از دریچه آن می بینم. رنگ ها عوض می شوند، موجودات جلوه دیگری به خو

د می گیرند.




لينك ثابت نوشته شده در ساعت توسط ..:: ::..

خدايا خسته و وامانده ام. ديگر رمقي ندارم، صبرو حوصله ام پايان يافته،زندگي در نظرم سخت وملالت بار است؛ مي خواهم از همه فرار كنم،مي خواهم به كنج عزلت بگريزم.آه دلم گرفته، درزير بار فشار خرد شده ام. خدايا به سوي تومي آيم واز تو كمك مي خواهم ، جزتو دادرسي وپناهگاهي ندارم، بگذار فقط توبداني، فقط تواز ضمير من آگاه باشي. اشك ديدگان خود را به تو تسليم مي كنم.خدايا كمكم كن ،ماه هاست كه كم تر به سوي تو آمده ام، بيش تر اوقاتم صرف ديگران شده.خدايا عفوم كن. از علم ودانش ، كار وكوشش، از دنيا ومافيها، از همه دوستان، از معلم ومدرسه، از زمين وآسمان خسته وسير شده ام. خدايا خوش دارم مدتي در گوشه خلوتي فقط با تو بگذرانم. فقط اشك بريزم،فقط ناله كنم وفشارها وعقده هاي دروني ام را خالي كنم. اي غم،اي دوست قديمي من، سلام برتو،بيا كه دلم به خاطرت مي تپد. اي خداي بزرگ، معني زندگي را نمي فهمم. چيزهايي كه براي ديگران لذت بخش است مرا خسته مي كند. اصلا دلم از همه چيز سير شده است، حتي از خوشي ولذت متنفرم. چيزهايي كه ديگران به نبال آن مي دوند،من از آن مي گريزم،فقط يك فرشته آسماني است كه هميشه برقلب وجان من سايه مي افكند. هيچ گاه مرا خسته نمي كند. فقط با يك دوست قديمي است كه از اول عمر با او آشنا شده ام وهنوز مجالست (با) او لذ ت مي برم. فقط يك شربت شيرين ، يك نور( فروزنده)و يك نغمه دلنواز وجود دارد كه براي هميشه مفرح است وآن دوست قديمي من غم است.




لينك ثابت نوشته شده در ساعت توسط ..:: ::..